در تصاویر حكاكی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچكس عصبانی نیست هیچكس سوار بر اسب نیست هیچكس را در حال تعظیم نمیبینید هیچكس سر افكنده و شكست خورده نیست هیچ قومی بر قوم دیگر برتر نیست و هیچ تصویر خشنی در آن وجود ندارد . از افتخارات ایرانیان این است كه هیچگاه برده داری در ایران مرسوم نبوده است در بین صدها پیكره تراشیده شده بر سنگهای تخت جمشید حتی یك تصویر برهنه و عریان وجود ندارد. هنر هخامنشی این اثر جاودانه را با افتخار بر سنگهای این سرزمین به یادگار گذارد...
بسادگی يک برگ ، از خطوط باد می گذری . راستی اهل کدام شاخه تنومندی که اينچنين هزاران نقطه سبز اوج را می جوئی ؟
... در تو بهار می شوم ...
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته، اي بس نكته ها كاين جاست.
آسمان باز،باغهاي گل،
دشتها بيدر و پيكر،
سر برون آوردن گل از درون برف،
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب،
بوي خاك عطر باران خورده در كوهسار،
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب،
آمدن،رفتن،دويدن،
آري آري زندگي زيباست.
زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست.
گر بيفروزياش، رقص شعلهاش در هر كران پيداست.
ورنه، خاموش است و خاموشي گناه ماست.
(سياوش كسرايي)
هنر ملت گل و بلبل ما اینه که مرگ رو بیشتر از هرچیزی تو ذهنشون زنده نگه می دارند
هنر ملت گل و بلبل ما اینه که مرگ رو بیشتر از هرچیزی تو ذهنشون زنده نگه می دارند
دو هفته پیش این مقاله رو خوندم و از اونجا که دلم برای ترجمه تنگ شده بود تصمیم گرفتم ترجمش کنم.حالا هم می نویسمش اینجا تا شما هم لذت ببرید.
آلن کاپرو هنرمند معاصر امریکاییست که در 1927 متولد شد و بهار 2006 درگذشت. وی که بخاطر خلق هنر و نظریه رخدادhappening ) ( به شهرت رسید کارش را با نقاشی به ویژه در سبک اکسپرسیونیسم انتزاعی آغاز کرد و به تدریج با تلفیق نقاشی و کولاژ وچیدمان به مسیر دیگری افتاد .
وی از شیء واحد هنری به سمت محیط سوق یافت که آغازگر فرم هنری جدیدی به نام رخداد بود . جکسون پولاک نقاش رنگهای قطرهای ، و جان کیج آهنگساز آوانگارد الهام بخش نخستین آثار رخداد وی و فرارفتن از مرزهای نقاشی سنتی بودند . کاپرا در مقالهای تحت عنوان میراث جکسون پولاک که در 1956 در آرت نیوز چاپ شد ، نوشت: « تابلوهایش آنقدر بزرگند که دیگر نمیتوان آنها را نقاشی نامید ، چون به محیط تبدیل شدهاند . اینها آغازگر راه هنر جدیدیاند که در آن عمل بر نقاشی حکمرانی میکند . اشیاء از هرگونه که باشند ابزار هنر جدیدی هستند: رنگ ، صندلی ، غذا ، لامپ نئون ، دود ، آب ،جورابهای کهنه، سگ ، فیلم و هزاران چیز دیگر »

کاپرو نزد کیج درس موسیقی میخواند و مفاهیم اتفاق و عدم قطعیت به عنوان ابزارهای ارزشمند زیباییشناسی که کیج بیان میکرد بر فعالیت هنری و تفکر کاپرو بسیار تاثیرگذار بود .
حتی این نظر کاپرو که اثر هنری باید با مشارکت مخاطب برگزار شود متاثر از کیج است.
کاپرو در 1965 تکاملش از کولاژ به هنر محیطی را چنین توصیف کرد:
« کولاژها بزرگ وبزرگتر شدهاند و چراغهای چشمکزن و تودههای بزرگتر مواد را درآنها به کار گرفتم . آنگونه که کم کم از دیوار فراتر رفته ، اتاق را پرکردند و عناصر صوتی بیشتری را نیز در خود جای دادهآند صدای زنگها ، اسباببازیها و امثالهم . تمام عناصر حسی را که قرار بود طی سالهای بعد با آنها کار کنم در آثار م جای میدادم .
بالافاصله فهمیدم هر تماشاگر بخشی از این محیط است.
پس فرصتهایی مثل تکان دادن اشیاء و یا خاموش روشن کردن سوییچها را در اختیارش نهادم و آنقدر این امکانها را افزایش دادم تا هنر رخداد رویداد.»

نخستین کار کاپرو که واژه "رخداد" از آن گرفته شد اجرایی بود با عنوان "18 رخداد در 6 بخش".
وی در این اثر فضا را به سه اتاق با دیوارهای پلاستیکی شفاف تقسیم کرده بود.
بازدید کنندگان برنامه ای به همراه سه عدد کارت دریافت می کردند که به آنها می گفت چه زمانی وارد کدام اتاق شوند.یکی از اجراهای این سه اتاق دختری بود در حال گرفتن آب پرتقال دیگری هنرمندی در حال روشن کردن کبریت و کشیدن نقاشی و آن یکی کنسرتی از وسایل اسباب بازی.
هر چند کاپرو طرح کارهای اولیه اش را از قبل تعیین و برنامه ریزی می کرد با این حال فضایی سیال و بی ساختار در آنها موج می زد. ریچارد شکنر منتقد هنری نیویورک تایمز می نویسد:" آنچه کاپرو و دیگران در این حوزه تولید کرده اند تئاتر جدیدی است که به ترکیب عناصر سمعی بصری مختلف اتفاق بازی و سفر می پردازد."
در واقع هنر رخداد کاپرو گام بعدی هنر چیدمان است که با درگیر کردن مخاطب خود را به تئاتر نزدیک می کند تئاتری کاملا آماتور.
از نظر کاپرو میان هنر و زندگی خطی بسیار باریک است که می تواند محو هم بشود.
خودش می گوید:" همه چیزی هنر است و هنر همه چیز" و از همینجاست که اعتقاد دارد موزه نباید گوری برای هنر بلکه باید نمایندگی فعالیت آن باشد.
نمایشگاه "هنر به مثابه زندگی " وی تا 21 ژانویه 2007 برپاست.
صدای بال زدن های پروانه و رنگ رنگ ِ نور که روی ماه می پاشد. و سکوت. سکوت. سکوت. در زیر آسمان ایستاده ام. و زندگی پر رنگتر از تلخی ِ کامم هنوز می دَوَد. بر جا می مانم. و قدم از قدم نمی شناسم. آغوشم را باز می کنم به پوست نمناک شب، و به خواب می روم

پ ن: این وبلاگ یک ساله شد...تولدش مبارک...
هراس و دلهره پوست می اندارد
در بطن شب های عریانم.
و دلواپسی،
غبار محوی است که چشمانم را قاب می گیرد.
،چشمانم را،
-چشمانم را یادت هست؟
،انبوه موهای خرمایی من،
و نگاه دستانِ بی نور ِ این روزها،
که دوست داشتی شان.-
می دانم دیوانه خواهم شد.
و این
مرا به پهنه ی هیچ ژرفایی نمی بَرَد،
سکوت می کنم...
